یه نکته ای که چند وقته به ذهنم اومده وخواستم بگم اینه که گاهی بخودم میگم  یه جای کارم اشکال داره ..اونم اینکه من از کارم نمیدزدم .... دقت کردین از کار ندزدیدن چقدر به ضرر ادم تموم میشه ...

مثال میزنم من میتونم بجای پودر اصل برای شارژ  دستگاههای کپی و پرینتروغیرذالک ...از پودر تقلبی استفاده کنم که حتی ربع اون پودر اولیه هم هزینه نداره ومیتونم اون رو قالب کنم به مشتری هام ..دستگاه براشون کار میکنه فقط زودتر عمر دستگاه تموم میشه ...اونم دیگه بعدش میگم به من چه ...برن  یه نو بخرن .......

یا کارهایی که بهم محول میشه سرسری انجام بدم ..و از سرو ته کارهام بزنم اونوقت بقول همکارم سر یه سال نشده یه پژو زیر پامونه واز این همه آژانس گرفتن راحت میشیم .......ولی چیکار کنم که اینقده از بهشت وجهنم ترسوندنمون ..که حتی گاهی دستی چیزی به مشتری هم میدم که راضی بشه ....

هروقت اوضاع مالی بیریخت میشه اونم از نوع حادش ..این فکرهای عجیب وغریب میرزه پس کله ام  مزیت کارمند بودن همینش خوبه که اخرماه چه کارکنی وچه نکنی یه اب باریکه ای داری ..نه مثل ما شغل ازادی هاهمش باید تنت بلرزه که چکت برگشت نخوره ..کرایه مغازه ات بالا وپایین نشه ...حق حساب شریک هات رو سروقت بدی ..اره شغل ازادی یه چندتا شریک دم کلفت داره ..اداره اب ..برق ..مالیات ...اصناف ..و........

معمولا این دوتا ماه اخر شیش ماهه اول سال تورم میزنه بالا در کنارش بدهی هم همچنین ....حالا تواین فکرم اون پدرومادرهایی که بچه هاشون مدرسه رو هستند چیکار کنن با قیمت بالای خرید دفتر وکتاب خدایش با این گرونی های روزافزون من موندم چطور بعضی ها ماشین عوض میکنند سفر میرن و........

یه مشتری دارم از عیدنوروز میگفت دارم پول جمع میکنم تا شهریور برم سفر.....چندوقت قبل  دیدمش گفتم ..قلکت پرشد ؟ میری سفر...خندید وگفت : بازش کردم کل موجودیش شده ۷۰هزارتومن با این پول یه شب چندتا پیتزا گرفتیم رفتیم تو چمن های میدون نشستیم خوردیم ...تصور کردیم رفتیم شمال ...

حالا هرکسی رو که میبینم اونا هم به نوعی گرفتارن ولی تعجب اینجاست که بقیه ماها رو پولدار میدونن ولی با این اوضاع بلبشو تورم تو بازار ایران بدترین صنف همین صنف ما کامپیوتری هاست که تورم حتی به کابل برق هم رحم نکرده ....قیمت رو باید ساعت به ساعت بگیریم وگرنه کلاهمون پس معرکه است ..

حالا منم که دختر هستم بین اینهمه همکار اغا..حال روزم بدتره ...هفته گذشته یکی ازهمکارا پیغوم داد فلانی پاور گرین ۳۸۰ولت داری گفتم اره ..گفت چندمیدی منم خرید ۴۳بود گفتم با کرایه برا خودم ۴۵دراومده به تو نرخ همکارمیدم ۴۷اینم گفت اره من خیلی نیاز لازم هستم وال بل ..داری بهم بده منم سه تا دونه داشتم هرسه تا رو براش فرستادم البته فورا پولش رو داد..ازقضا فرداش خودم نیازداشتم به یه پاور ...

باورتون نمیشه همونی که من خریده بودم قیمتش شده بود۶۷هزارتومن ..یعنی فروش همکارش اینقد بود...بعد به این همکار گفتم اقای خوب ..اینجوری سرم رو کلاه میذاری خوب میگفتی گرون شده ..که حداقل خودم یه دونه برام خودم نگه دارم ...اینم نیشش بازه ومیگه : ادم باید زرنگ باشه نباید به کسی رحم کنی مخصوصا همکار....حالا خودش واسه مشتری ۷۵حساب کرده ...بنظر من اینم یه نوع دزدی تو کاره .......

چی بگم والا ....فعلا که اقتصاد کشوره داغونه ...خزانه جیب من رو عنکوبت اکس خورده فرا گرفته که داره پتو میبافه ....منتظرم بافتش تموم بشه شاید ازفروش این پتوها صدای جیرینگی بشنوم .....

از بچه هایی که دیشب تو کامنت دونی باز بودن ممنونم .......اونایی هم که نیومدن دوستتون دارم ..

یه چیزی هم بگم به یلدا که فکرکنم ازدستم دلخوره ...یلدای عزیز چندساله باهم دیگه دوستیم  بارها وبارها شده که ازدست همدیگه دلخور شدیم  ولی یه واقعیت هست این بین که من دریا؛ هرچه قدرکه ادم بدی هم باشم دوست تو هستم و بد تورو نمیخوام ....اخه من کجا دیگه میتونم دوست دیوونه ای مثل تورو پیدا کنم .......ازشوخی گذشته یلدایی یه حس ها ومشترکاتی بین من وتوهست که تونسته این چندسال این دوستی رو تدام ومحکم ببخشه و محکم کنه .....خیلی دوست تو این فضای نت داریم با هرکدوم هم بنوعی صمیمت داریم ولی خودت میدونی که جنس دوستی من وتو باهم فرق داره .میدونی مثل حرف یکی از خواننده های وبلاگ که میگفت دوستی شما دوتا عجیبه درنظر بگیر یکیتون افریقایی  دیگری امریکایی ..سیاه و سفید......بیشتر توضیح نمیدم بعدش فکر میکنی میخوام منت کشی کنم ..که عمرا اگه منت کشی کنم ......

اهان این روهم بگم دیروز وقت کردم اس هایی که برام اومده بود خوندم ...یکی از بچه های نت ..چندباری رو گوشیم زنگ زده بود خب بلطبع رو سایلنت بود کسی متوجه نشده بعدشم چندبار اس داده یکی از اس هاش این بود ...اونجا هیج مرده ای نیست جواب تلفن رو بده گورخر راه راه .......

گپ دل رو اپ کردم با زندانی های جامعه ما...زنان...

 اینهمه نوشتم یادم رفت بگم که دیروز تولد ارسطو بود یعتی صبح پنج شنبه توذهنم بود بهش تبریک بگم ولی یادم رفت تا صبحی ...........دومی اینکه با کمک گمشده عزیز فیس بوک راه انداختم منتها هنوز بلدنیستم چیکارکنم اینم ادرسش http://www.facebook.com/darya.omidsz

نوشته شده توسط دریـــــا در جمعه سی و یکم شهریور 1391 |
بعضی روزها ناخوداگاه کل روز ادم میخوره به هول ولا ...همش اضطراب میاد سراغت و دائم دردسر داری .....با وود اینکه بعد از تقریبا یه هفته غیبت صبحی اومدم دفتر ..اول ازهمه باید کلی سئوال به یه اداره جواب میدادم که کلی هم خسته ام کرد هم یه جورایی اذیت شدم ............

بعدازاون هم همکارم دیر اومد دفتر شلوغ شد ازاون طرف هم کاغذ تموم کرده بودیم بدو بدو دنبال کاغذ بودم اینجا واونجا زنگ بزن نرخ بگیر ...تا بلاخره کارتن کاغذی با نرخ 53هزار تومان موفق شدم از مرکز استان مجاور بگیرم البته 4تومن ارزون تراز شهر خودمون ........

حالا جالب اینجاست با قبض برق 181هزارتومنی دفتر مواجه شدم ..جدا ازاون سیستمی برای یه مشتری اشنا بستم و تو حسابم دقیقا 11هزار خرده ای بیشتر پول نبود ..ازاین طرف هم به راننده گفتم کاغذ بخره 4کارتن اونم 200خرده ای .....تو فکر بودم که که ازکی پول بگیرم که خانمه اومد و سیستمش رو که قرار بود قسطی ببره تقریبا همه پولش رو نقد داد ......

پول کاغذها جور شد ...ولی باید بابت قطعاتی که سفارش داده بودم و در نبودم اومده بودن حتما پول واریز میکردم فعلا قبض برق رو بی خیال شدم ...گفتم پول به همکارها بدم که اگه دیرتر بشه دفعه بعد بهم جنس نمیدن .......

حالا یه مدرسه زنگ زده بیا پرینترمون رو نصب کن اخه سی دی پریتر رو ندارن وبدون سی دی بلد نبودن نصب کنن هیجی خواستم برم اونجا ....که یه بحث وبلاگی پیش اومد یه مشت دروغ خوندم ..بعدش یلدا زنگ زد تا خود مدرسه که رفتم با یلدا حرف زدم البته اژانس دیر اومد یه چند دقیقه تو افتاب بودم با یلدا که خداحافظی کردم تو دفتر مدرسه یهو انگاری تو سرم شلیک کنن ........

دماغم تیر کشید و چشمام پرازاشک شد ... مثل اینکه شیرفلکه اب رو وا کنی خون از دماغم زد بیرون ...حالا دست چپم رو گرفتم زیر بینی ام .معاون مدرسه بنده خدا رفت دستمال بیاره ...اومدم بشینم که بغل دستم خورد به یه 20-30تا کاغذ سفید ا چهاری که روی پرینتر روی میز بود ..اونا افتادن ..بین زمین واسمون دستم چپم رو سریع دراز کردم بگیرمشون که گند زدم به همه کاغذها..............

حالا هم خودم خجالت میکشیدم هم نگران بودم حیف کاغذ آ چهار ها........ بهر بدبختی بود اومدم خونه ...ازاونجا کامنت های تشنج اور پست قبلی رو پاک کردم ... خواستم با یکی از بچه هایی که کامنت هایی رو  گذاشته بود حرف بزنم شماره اش خاموش بود اس دادم به یکی از بچه ها که از فلانی شماره ای نداری این جواب رو بهم داد : نه عزیزم ..من فقط شماره های کسانی رو ذخیره میکنم و برام ارزش دارن که اون فاکتورهای لازم انسان بودن رو داشته باشن ......

چی می تونستم بگم ؟......یه مقدار اس فرستادم وتا سر گذاشتم خوابم برد ...حس میکنم خیلی کمبود خواب دارم .......تا 6به بعد بود اومدم دفتر و از شانس بد اون خانمه مانیتور پلمپ شده ونو براش بالا نمیاد ..کابل برق نو واکبند سوخته دراومد...والان منتظرم همکارم اون قطعات رو بیاره که تعویض کنم ......خدایش شانس اوردم که هیجی بهم نگفته .....خدا کنه تو دلش لعن ونفرینم نکنه ...بدشانسی که بیاد اینجوری میاد اونم اونی که نقد پرداخت کرده .......و مشتری خوش حسابی شده .......

============

امشب کامنت دونی باز هست و امشب میخوام با توجه به هفته بدی که خودم داشتم و احیانا شماها هم دلواپس بودین بحث کامنت دونی رو به خنده اختصاص بدیم ....

خنده دارترین ..اتفاق ..موضوع ..جوک ..رو که شنیدین بنویسید ........

واقعیتش تا شب که خودم بیام فعلا کامنت دونی رو میبندم .....دوباره نمیخوام اینجا رو به گند بکشن ...بنویسید میام شب وهستم درخدمتتون .......فعلا همگی لبخند..........

نوشته شده توسط دریـــــا در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 |

1

در عرض کمتر از 3روز بالای 30هزارتومان اومده رو قیمت مانیتور ........بدبختی هم اینجاست هرچی میگیردیم مانیتور پیدا نمی کنیم چون یهو قیمت داره میره بالا همه هم نگه میدارن تا هر لحظه با قیمت بالاتر بفروشند ..........یا نقد نقد می خوان ......

داریم با همکارم ویه دوست دیگه حرف از گرونی می زنیم که همکارم میگه : تصور کنید این گرونی زمان خلقت ادم هم بود اون موقع می دونید خدا چی میگرد بعلت گرونی اب و خاک ...و هزینه حوری ها و فرشته ها...تو ساختن ادم هم صرفه جویی میکرد ..واسه یکی دست نمیذاشت ..یکی اصلا مخ نداشت ....دماغ ها رو دو تا سوراخ میذاشت ..قلمی ها روبر میداشت ...ادمها همه لاغر بودن و.........

رفته ساندویج گرفته مغازه  دار بجای بقیه پولش 4تا ادامس موزی بهش داده ..اومده حالا قاط قاطه میگه من اینا رو چیکارکنم .......فرستادمش اب معدنی بخره ..بجای  پول خرد ادامس داده ..در مقابل نگاه متعجب  فروشنده گفته ..چیه ..خودتون همیشه بجای پول خرد ادامس میدن خب منم خرد ندارم این بجای اون...........

چندماهه چون اب شیر دفتر قطعه کلا بی خیال اب سرد کن شدیم ...دارم بهش میگم ببین برا زمستون باید ابسردکن که قابلیت اب گرم رو هم داره باید راه بندازیم ..تو دفتر قهوه ..جایی ..شکر وقند هم تو کمد داریم ..میبینم داره میخنده میگم چرا میخندی ..میگه یه روز یه گدا اومد پول خرد نداشتم ادامس بود ولی اون پیرزن بدبختی بود دندون نداشت پس قند شکرها رو بهش دادم ............

2

دیروز روز دختر بود و  من شرمنده تمام دوستانی هستم که اس دادن ..اومدن خونه مون ...کامنت گذاشتن یا زنگ زدن ........روز دختر رو با وقفه به همه دخترهای خوبی اریایی تبریک میگم و بقول ارش جان که برام نوشته بود روز دختر بر تو دختراریایی نجیب مبارک باشه که من دوستش دارم ..این روز بر همه دوستان دختر خوبم الی خصوص اونایی که این چندروزه با اس ها و کامنت ها و تماس هاشون جویای احوالم بودن رو تبریک میگم و دوستتون دارم ........

 3

من اومدم ...گرچه هنوز تنم کبود و درد الوده ..با اینکه این روزا رو سخت میگذرونم ولی چاره ای جز اومدن و ادامه این زندگی ندارم.......بگذریم عصری که اومدم دفتر ...کامنت هایی که نبودم خوندم البته به لطف الف- ص – اخه (نخندید) رمز وبلاگ رو یادم رفته بود رمز رو قبلن بهش داده بودم این چند روز که نبودم بنده خدا مراقب وبلاگ بوده وبقول خودش چندتا کامنت فحش رو حذفیده بود و وقتی که جو کامنت دونی متشنج شده بود اون رو بسته بود ......ازاینکه دوستان نگرانم بودن ...چیزی جز شرمندگی ندارم ......کاش قدرت داشتم که جبران میکردم ......

4

درمورد کامنت ها اول فکر کردم که خیلی بنویسم دلیل ها وادله های زیادی رو بیارم تا منشور رو که همیشه بعنوان یک فرد لجن اسم میبرم به محاکمه بکشم ولی واقعیتش رو بخواید تو کامنت های خود این فرد لجن یه چیزی خوندم اونم اینکه جایی نوشته بود اهداف بالاتری داره تا کل کل کردن ....حقیقتش رو بگم گرچه ازاین فرد بدم میاد ولی ازاین جمله اش خوشم اومد این یک واقعیته که من از وبلاگ نویسی دارم گفتن ..حرف زدن ...از دردی که توجامعه ام هست ....درسته که ازنظر این اقا نوشته های من بد هستند یا من رو متهم میکنه که هزاریک نفر دیگه هستم یا ادم عقده ای هستم ویا هزار یک تهمت وحرف حدیث دیگه .......ولی واقعیت اینکه من خودم هستم دلم میخواست مثل دخترهای دیگه عادی بودم غم وغصه هام بی شوهری ویا نداشتن طلا وخوشگلی بود ..ولی .....

من یه دختر هستم تو شهری که محرومه از خیلی حس ها از خیلی چیزها .....نوشته هام برگرفته از واقعیت هایی هست که اطرافم وجود داره حالا برخی براشون جالبه برخی دیگه نه .....وخودم نوشته هام رو باور دارم چون تک تک واژه هایی رو که نوشتم حس کردم ولمسشون کردم من از دردهایی مینویسم که باهاشون بودم ...وخوشبختانه دلیل یا مشکلی ندارم که بخوام جای یکی دیگه بنویسم یا به اسم یکی دیگه یا در طلب توجه دیگران باشم ......کما اینکه تواین چندروزه و نبودنم که تعدادی از دوستان صمیمی نت ام دلیل نبودنم رو می دونند بااس ها و تماس ها وکامنت هاشون  با وجود حرفها و کامنت های دروغین شما دوستی و توجه خودشون رو نشون دادن دیگه دلیلی برا نشون دادن خودم ندارم ...

5

کامنت های توهین امیزی داشتم میدونم همه شون از طرف یک نفر هستند وگرنه تواین چندسال غیر ازاین مزاحم یا همون لجن همیشگی مزاحمت نتی نداشتم اصلا دلیلی نداره که کسی بیاد تووبلاگ فحش های انچنانی بنویسه  یا اینهمه توهین کنه ....یا درکنارش شایعه مرگ رو بنویسه ....البته اینم خدمت اونی که درمورد وبلاگ خصوصی و عاشق معشوق بودن اینا نوشته بگم این فرد نامبرده ازاین وبلاگ خصوصی ها واسه خیلی ها زده و بقولی پل ارتباطیش با دخترهایی که میخواسته دوست بشه همین وبلاگ خصوصی ها بوده ..خودم رو مثال میزنم که چقدر بهش اعتماد کردم وچقدر از مشکلات رو باهاش درمیون میذارم غافل ازاینکه من با یه افعی خوشگل و البته دانا سرکاردارم ...بازم خوبه که دشمنم دانا هست مثل دوستان دانایی که دارم ...

بابت نبودنم این چند روزه و اذیت شدن برخی دوستان نمیدونم چی بگم .......عصری تو دفتر یه لحظه که سرم خلوت شد ودوستان یونس ..ابول رفتند وقت کردم گوشیم رو خوب نگاه کنم 131اس بخاطر روز دختر ...ازطرف دوستان نت ..فامیل ..مشتری ها ...دوستان واقعی ..و 83تا اس بایت دلواپس بودن از حالم از دوستان ...تماس ها رو نمیگم که با اینکه گوشیم کلا رو سایلنت بوده ولی از برخی دوستان روزی چند تا تماس داشتم ....سپیده نازنینم ....فانوسی گلم یونس مهربانم ..ابول خوبم ...ژیلای خوبم ...صادق خوبم ..مارکو مهربونم ..ویلدای عزیزم وشیدا عزیز به ترتیب بیشترین کسایی بودن که تماس و اس دادن ...البته برخی دیگه ازدوستان هم بودن که حداقل یکبار اس دادن که زیادن .....از همه تون ممنونم ........

ادامه هست .......مطلب ...رمزدارهست چون رمزقبلی رو یک نادوست داره برای همین رمز جدید بهش دادم ..شرح این چندروز.........


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دریـــــا در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 |
بعضی وقتا نوشتن سخت میشه برام ......باوجوداینکه حرف دارم ولی نمیدونم از چیزی بنویسم ...مثل الان ..نمیدونم این پست رو درباره چیزی بنویسم ..راستش رو بخواید تویه سردرگمی قرار گرفتم ..می دونید ازاون حس هایی که ادم نمیدونه چیکار کنه مردد هستش بین رفتن وموندن ........

نمیدونم کاری که میخوام انجام بدم درسته یانه ..راستش رو بخواید نمی خوام هم درموردش حرف بزنم فقط الان دودل هستم که فردا برم یا نرم .....کلا وقت رفتن که میشه حیرون میشم که کارم درسته یا نه..یعنی تا ظهر مصمم بودم که میرم ولی عصری که ازخواب ۱ساعته با سردرد وحشتناکی بلند شدم خوره به تنم افتاده نرم .....وقتی که از کاری میترسم همینجوری یا میندازمش عقب یا نمیرم .....ولی میدونم این رو باید برم .....

از همه دوستایی که بهم اس دادن یا تماس گرفتن یا کامنت خصوصی گذاشتن ممنونم .....ظهر یکی از شاهکارهای الزایمری خودم رو واسه فانوسی جون تعریف کردم  الانم اینجا برا شما تعریف کنم ...ببینید چه بروز من اومده که تا این حد گیج میزنم.....

من دوتا خط دارم یکی همراه اول یکی ایرانسله .....یه مدت دوتاشون رو برمیداشتم ولی خوب چون اذیت میشدم ایرانسل رو توخونه گذاشتم چون گاهی باهاش به نت وصل میشم اون رومیز کامپیوترم قرار داره ..دوتا خط هام همیشه رو سایلنت هستند......

چندوقت پیش تو گوشی همراه اولم یه شماره ایرانسل دیدم هرچی فکر کردم نفهمیدم مال کیه ..زنگ زدم کسی برنداشت  ....هیجی اومدم خونه شب دیدم که کسی رو گوشی ایرانسلم زنگ زده ..دقت نکردم شماره رو .....همون روشماره رو گرفتم کسی جواب نداد ......

اخر شب که همراه اولم رو چک کردم دیدم همون ایرانسله زنگ زده با خودم گفتم: من زنگ زدم ..حالا اینم زنگ زده ...اس دادم شما ؟ فردا شبش که پشت سیستم بودم واز قضا همراه اولم هم کنارم بود دیدم رو ایرانسل اس اومده شما؟.... جواب دادم : شما تماس گرفته بودین چند لحظه بعدش دیدم واسه همراه اولم اس اومد ..حالا که نگاه میکنم ..........یعنی اخررررررررررررررششششششم والا .....

این چند وقته اصلا هوش حواس درستی ندارم  ولی این ماجرا دیگه واقعا بخودم ثابت کرد باید فکری بحال خودم کنم ......گاهی وقتا که با دوستان جمع هستیم مثلا به یکی از دوستای مجرد میگم دست بجنبون ..گناه دارن بچه هات پس فردا بجای اینکه بگن بجون مامان جونمون ...میگن به ارواح خاک مامان جونمون

حالا این ماجرا رو که تعریف کردم  بچه ها ولو بودن تا چند وقت فقط میخندیدن به این موضوع و یکیشون گفت : برات نگرانم به قسم خوردن هم نمیرسی ........

این پراکنده گویی فرصت خوبیه که ادم ذهنش نسبت به خیلی چیزا منحرف بشه .....بچه هایی که دوتا شماره ام رو دارن ..فکر نکنم حتی بتونم جواب بدم میدونم که میام ..فقط کی اش رو نمیدونم شاید تا خود فرداشب هم  اومدم شایدهم چندروز بالا پایین تر ........نمیدونم همه تون رو دوست دارم

اینجا تواین فضای نت من یه خانواده دارم یه خانواده خیلی خوب ...دانا فهیم و مهربون .....مثل خونواده واقعی ام هستید از یلدای بخشنده ام  که نه تنها دوسته بلکه مثل خواهرامه از فانوسی که عمیقا محبت ومهربونی هاش رو حس میکنم از روخانه برفی نازنینم که درکم ازمارکو خوبم که عین برادرم میمونه شیدا که حس میکنم شبیه جوونی های خودمه

صادق و رضا که شبیه پدرم هستن یه تکیه گاه احمد که معلممه جواد که صادقانه مهربونی هاش رو ابراز میکنه ..شازده خوبم حمید نازنینم وخیلی ازدوستای دیگه که  اینجا عین اعضای خونواده ام .باهام رفتار چی می تونم بگم جز اینکه خیلی دوستتون دارم

نوشته شده توسط دریـــــا در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 |
از یه لحظه هایی خیلی خوشم میاد ...از اون لحظه هایی که حس خوشایندی بهت دست میده از خودت ..... ازاون لحظه هایی که هیج فکری تو ذهنت نیست ..ارامش داری ........

اما این لحظه ها کم هستند یعنی گاهی میخوای زیاد باشن ولی نمیشه یعنی این طبیعت زندگیه ..که نمیذاره تو دائم شاد باشی ..همش یه موضوعی پیدا میشه که اعصابت رو بهم بریزه ......

مثلا دیروز عصر با ارامش کامل داشتم تو وبلاگها چرخ میزدم که ناخواسته رفتم وبلاگ یکی که مثلا دوسته واونجا حرفها ودروغهایی از یکی از کاربراش خوندم که فکرم ناراحت شد ...یعنی اون حس سرخوشی که داشتم پرید ........

بعدش که باهمکارم دراین باره حرف میزدم متوجه شدم خیلی از موضوعات میتونه حال ادم رو بد کنه ..ولی اکثریت موضوع ها میتونه قابل تحمل بشه غیر از اینکه بدونی فردی داره دروغ میگه ..دروغ گفتن و خود رو خلاف اونچه که هستش نشون دادن همیشه برای دیگران ازار دهنده بوده ......

من واقعا متعجب میشم برخی با گذشت زمان وشناخته شدنش بازهم می تونند به راحتی دروغ بگن بقول همکارم با اعتماد به نفس کامل دروغ بگن ......

یادمه یه اقایی بود که یه مدت توهمین محیط نت هم خودش رو برخلاف اونچه که بود معرفی کرده بود یه مدت که گذشت من با هرکسی چه بچه های نت و چه بچه های غیر نت درمورد اون اقا صحبت میکردم میگفتن ادم درستی نیست ادم فروشه و..........

ووقتی که بهش گفتم من یک نفر رو پیدا نکردم از تو تعریف کنن میدونید چی گفت : گفت مردم نسبت به من حسودیشون میشه اینقدر هم با اعتماد به نفس محکم ومصمم حرف میزد که منم اول باور کردم اون ادم خوبیه ..گرچه گذشت زمان نشون داد بقیه درست میگفتن و من اشتباه میکنم ......

 حالا گاهی که با دوستها حرف میزنم میخوام به کسی اعتماد کنم یهو همون فرد میاد توذهنم واین دبواره اعتماد ازبین میره و البته حال خوشم هم داغون میشه .........

گاهی وقتا میخوام درباره یه چیزی بنویسم ولی  ارامش ذهن رو که ندارم چند موضوع رو قاطی هم میکنم مثل امروز .......البته زیاد هم بیراه نیستن ......

گپ دل  رو اپ کردم با دردهایی بظاهرمتفاوت اما مشترک  ......

نوشته شده توسط دریـــــا در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 |
همه ماها لحظه های خاصی رو تو زندگیمون داریم ......لحظه هایی که حس های مختلفی به سراغمون میاد ..ترس ..ناراحتی ...وحشت از اینده ....رفتن ...دلهره ....تنهایی و..........

همه زندگیمون پر  از ایم احساس ها هستش ...وتواین احساس ها هست که تصویری دیگه از خودمون رو نشون میدیم ...تصویری دیگه از رفتارها و حرفهایی که می گیم ونشون می دیم 

این رفتارها و واکنش ها خیلی وقتا هیج بیننده ای نداره و تنها کسی که ناظر براین واکنش های ما تو حالت های مختلفمون هست خودمون هستیم ........

ولی براستی چقدر می تونیم  واکنش های خودمون رو کنترل کنیم ونسبت به رفتارهامون در مقابل این حس ها تفکر و اندیشه ای درست داشته باشیم .......

کامنت دونی باز امشب می خوایم درباره چند تا ازاین حس ها و نوع واکنش خودمون در مقابلشون حرف بزنیم در مورد ......

تنهایی ....... رفتن .....انتظار......ومرگ ........

از همه دوستایی که تو این کامنت دونی باز شرکت می کنند ممنونم و باید بگم شاید این اخرین کامنت دونی بازی باشه که خودم هستم ......البته دارم میگم شاید .......


نوشته شده توسط دریـــــا در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 |
ذهن ها شدن فاحشه خونه ......نگاه ها شدن هرزه .......دستها شدن دزد و پاها شدن فراری ..حکایت تن های پردرد جامعه مون شده ........میفهمی چی میگم ؟ یا تو هم مثل همه ظاهر رو می بینی ؟ کاش داخل ادما رو هم میشد دید .....

یادته بچه بودیم میگفتم کاش بشه از چشمامون یه نور نامریی بزنه بیرون و روی پیشونی هرکی انداختیمش ازهمه ذهنش خبردار بشیم ......... یادته کوچیک بودی خدا رو باور داشتی اینقدر خدا رو قبول داشتی تا فهمیدم محل دعات کجاست ..تو دستشویی ته حیاط خلوتتون ......

به دستشویی شیک کاشی شده که فقط درب اهنی اون شیشه بالاش اندازه کف دست شکسته بود وتو میگفتی از تو همون سوراخ کوچیک شکسته خدا رو صدا میزدی؟.......

بعدش که بزرگتر شدیم چقدر به این دعا خوندنت خندیدم ...ولی تو بازم میگفتی خدا اون موقع دعاهام رو جواب میداد .....یادته باراولی که عادت شدی ...اومدی پیشم گفتی داری میمیری ...منتظر بودی که تمام خون بدنت بریزه بیرون بعدش بمیری .......

چند ساله مون بود ۱۰ساله بودی ومن یکسال  ازت کوچیک تر بودم راستی یادته بابت کوچک تر بودن چقدر بهم کار میدادی ..دستور میدادی .... یادته میگفتی باهم عروسی می کنیم  من میشم زن تو میشی مرد ..همیشه برامون سئوال بود بچه ها از کجا میان ؟.....هردفعه یه دونه بچه برا خودمون انتخاب میکردیم ..یه روز بچه تهرانی میخواسیم یه روز مشهدی یه روز هم خارجی ....

یادته وقتی پسرهمسایه تون بهت نامه داده بود تا بدی من ...وتوچقدر ترسیده بودی ..ولی اوردیش خودت هم بازش کردی وخوندی ......من گریه ام گرفته بود تا چندماه دیگه نیومدم  طرف خونه شما ....

یادته تو حیاط بزرگ وخاکی مدرسه ....تو روزهایی که ورزش داشتیم  زنگ اخر ... خسته که میشیدیم روی خاکها دراز میکشیدیم اون چادر گلدار مشکی با گلهای درشت توش رو رو سرمون میکشیدیم بعدش یکی از بچه ها دور تا دور چادر رو سنگ می چید ومیشدیم مرده .......

یادته برا همدیگه جایزه میخریدیم ...اونم جوراب اوشین ........یادته چه ذوقی میکردیم وقتی که کفش های پاشنه بلند ولی لاستیکی مون رو می پوشیدیم ......یادته وقتی جشن می گرفتیم  وسیله پذیراییمون کلوجه ونوشابه بود ...وقتی هم که همدیگه رو دعوت میکردیم بازم نوشابه وکلوچه ..وقتی پولدار بودیم بازم نوشابه وکلوجه .......

یادته وقتی که تعطیلات میشد چقدر گریه میکردیم ...یادته لباس هامون همیشه خدا خاکی بود ...وقتی نوبتمون بود کلاس رو جارو کنیم تموم میزو نمیکت ها رو میبردیم بیرون ...حتی دیوار رو هم می سابیدیم یادته یه بار برق منو گرفت ...                                                                           ادامه دارد...

نوشته شده توسط دریـــــا در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 |
۱

۱۱سال پیش تو شهر دیگه ای بودم پراز شور شوق جوونی ...یه روز با دوستام رفتیم به یه مغازه لوازم ارایشی ...من خرید نداشتم دوستام میخواستن کرم و رژلب بخرن ..اونا سرگرم انتخاب بودن ومن تو مغازه چش میچرخوندم  که چشمم خورد به یه کتاب که جلد نداشت چند صفحه اول نداشت حتی دو سه صفحه اخر هم نداشت از همونجایی که بود شروع به خوندن کردم ....وقت رفتن دوست نداشتم برم .......

مرد مسن مغازه دار دید من خیلی مشتاق خوندن اون کتاب هستم با وجود اینکه دفعه اول بود مغازه اش میرفتم کتاب رو بهم داد و گفت ببر بخونش بعدا برام بیار کتاب قدیمی هستش .....من بردم وخوندم واون مرد مسن شد یکی از دوستام تو زمینه خوندن کتاب ......اسم کتاب رو بهم گفت و نویسنده اش .....

حالا بعد از گذشت سالها وسالها ..دو روز پیش که کتاب سلطانه رو شروع کردم به خوندن ....واژه واژه کتاب برام اشنا دراومد ......و اون مرد ..اون مغازه ....و حرفهای اون مرد فرزانه ........

۲

صدام زد گفت بیا قطره رو بریز تو چشمم ......قطره رو ریختم تو چشمش ...با گذر چندماه ازعمل چشمش ..هنوز خوب نشده بود ..دست کشیدم دور پلک چشمش ...دست کشیدم پشت چشمش ..کبود بود ورم داشت ..... تواین دست کشیدن ها دست کشیدم به جای مهری که رو پیشونیش بود ......جای مهر پینه بسته بود ...دست کشیدم روش ..میخواستم پاکش کنم ولی پاک نمیشد ......بخودم گفتم یعنی این جای مهر میشه پاک شه .....میشه پیشونیش دیگه پینه نبنده ...

بهم گفت : نمیره نکن ...گفتم یعنی اینهمه عبادت ارزشش رو داره ؟ گفت دوسم داری ؟ گفتم خب معلومه اره ..گفت اون حدی هست که به پام بیفتی گفتم اره گفت : این رد پینه بسته هم ارزشش رو داره تو خوشی وناخوشی به سجده بیفتی واونی که دوست داری عبادت کنی .......دستاش رو گرفتم اونا هم پینه بسته بود ..گفتم اینا رو چی میگی ؟ گفت :اینا هم ارزشش رو داره ..چون زحمت کشیدن برا بزرگ شدن تو ...برا خوب زندگی کردن تو .....صورتم رو لای پینه های دستاش گذاشتم و با اشکهای شورم بوسیدم .....

۳

نتایج کنکور سراسری ساعتی پیش اومد یکی از عزیزام شرکت کرده بود میدونستم قبولیش تاثیر زیادی تو روحیه خودش و خونواده اش داره ..متاسفانه قبول نشده بود ..بغض غریبی به گلوم چنگ انداخت ...دلم براش درد داره خیلی .......

نوشته شده توسط دریـــــا در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 |
اکسیدان رو با رنگ قاطی کردم ......شدن زرد؛ رنگ رو تا تهش خالی میکنم تو ظرف ...حس میکنم بوی تند وتیزش داره رو مخ ام میره ....

برس رو پرت میکنم به  گوشه ای ..حوصله رنگ کردنشون هم ندارم ...معده ام داره میسوزه حس میکنم میخوام بالا بیارم ..همه وجودم رو قی کنم بیرون ..هرچی خشم تو وجودم هست هرچی درد وسوزش هست تف کنم بیرون .....

دلم درده ..تو سرم دارن چکش میکوبند چرا خالی نمی شه ؟ چرا صاف نمیشه ؟ لعنتی ها بیاید بیرون ..چندتا رنگ رو باهم قاطی میکنم تنباکویی ..شرابی ...عسلی ...خرمایی ..همه قاطی همدیگه ..چنگ میزنم توی ظرف ،مایع گرم وغلیظ رنگ قاطی شده با اکسیدان رو برمیدارم انگار که دارم سرم رو شامپو میزنم می مالم به سرم ....

چنگ میزنم لای موهایم ..رنگ میاد رو پیشونیم با ته موهام صورتم رو پاک میکنم بیشتر چنگ میزنم لای موها ....

تواینه بخودم نگاه میکنم انگاری که جنگ اصلی لای موهام باشه تا تو سرم ......بدم میاد ازایینه ..از اینه ها بدم میاد مشت میکوبم به اینه نمیشکنه بلندش میکنم میکوبم به دیوار ایینه خرد میشه هزار هزار تیکه  ومن در هزار ها خرده ایینه پخش زمین میشم ........

د... لعنتی  تو باید الان اینجا بودی ..الان که داغونم الان که نیاز دارم ..تند تند نفس میزنم ..نفسم بالا نمیاد ..کسی گلوم رو چنگ انداخته ...انگاری دست خودمه از لای خرده شیشه ایینه بیرون اومده منو داره خفه میکنه ...

گریه ام نمیاد ..نفسم داره بند میاد چنگ میزنم و با دستم گلاویز میشم تکون تکون میخوریم دست اخر هرکدوممون به یه طرف پرت میشیم لعنت به این زندگی ..تومشتم..کنار خرده شیشه ایینه ..وموهام جا مونده ......

میدوم ..اینقدر میدوم تا نفسم گرفته بشه داد میزنم جیغ میکشم ..خودم رو میندازم تو استخر اب ..دارم خفه میشم زیر اب .......اب رنگش قهوه ای شده ....موهام هرتارش به رنگی دراومده ...یکی سفید یکی سیاه قهوه ای ..شرابی ..زیتونی .......بادمجونی ......

میخوام نفس بکشم نمیشه نفسم نمیاد...لگد میکوبم به اب ...به هوا ....و من چقدر سبک شدم . خودم رو میبینم که اومدم روی اب ..چه صورت ارومی دارم ..رو پهنه ابی اب ..من دراز کشیدم موهام چه خوشگل شدن .....ومن تموم شدم .......زودتر از اومدن تو .........

نوشته شده توسط دریـــــا در دوشنبه بیستم شهریور 1391 |
دختره گوشه پیادرو  کنار جدول نشسته بود حالش خوب نبود پرسیدیم : حالتون خوب نیست ؟ گفت : باردارم ...ضعف دارم .........بعدازگرفتن ابمیوه و کیک ..خوردن اونها وقت رفتن پرسیدیم : چندماهی؟ گفت: هنوز تست بارداری ندادم  نمیدونم ............

پسره اومده ومیگه : یه برگه تایپ کنید برام روش نوشته باشه یه یک نفر همخانه نیازمندیم با تلفن .....میگیم :  کجا خونه گرفتی ؟ میگه : هنوز خونه پیدا نکردم ....

مرده اومده میگه : ادرس سایت گوگل رو  بده ........

چندتا اصطلاح برای  وقتی که جواب تلفن رو میدیم .........

اونور خط                                ما

الو                                     بــــــــــله

الو کافی نته                       بله بفرمایید موسسه رایانه ای ............درخدمت شماست

الو                                      جونم بگو

الو                                       بله بگو

الو                                      ها بفرمایید

خوبی                               ممنون دکترجون

خوبی                               تو بهتری

خوبی                             پ ن پ تو خوبی

البته هرکدوم ازاینها درحالت های خاصی گفته میشه .........

پیرمرده : کابینت تا ساعت چند بازه ؟ ..........همکارم : کابینه فعلا تعطیله ..دنبال چندتا وزیر خوب میگردیم ........

مشتری داره میره ..... همکارم : کجا بشین  تازه چایی رو دم کردم ........                                    

کجا میری ؟......بشین یه دونه ..دو دونه گپی میزنیم .......چرا میری ؟ بشین سفارش نهار دادم ..

 

نوشته شده توسط دریـــــا در دوشنبه بیستم شهریور 1391 |
گاهی وقتا دلت میخواد اینقدر هوا سرد بشه که چهارستون بدنت بلرزه ...اینقدر بلرزی که ارزوت بشه یه نخ سیگار داشتی واونو اروم اروم دود میکردی و با تموم شدن سیگار ازته دل اخریم دودش رو بدی بیرون .......

گاهی وقتا دلت میخواد اینقدر سرد بشه که وسط زمستون بشینی تو حیاط و یه چای گرم رو  ذره ذره و اروم اروم مزه مزه کنی ..وازدرونت گر بگیری .......

گاهی وقتا دلت میخواد باد اینقدر تند بیاد که تورو باخودش بکشه عقب ....انگاری که باد  داره باهات عشقبازی میکنه .......

گاهی وقتا دلت میخواد زیر اسمون کبود بشینی و اینقد زل بزنی به ستاره های پرنور وکم نور که حس کنی خودت هم شدی یه ستاره پرنور........

گاهی وقتا دلت میخواد اینقد دور خودت بچرخی و بچرخی بچرخی تا سرت گیج بره و بیفتی زمین ......

گاهی وقتا دلت میخواد یه بستنی قیفی بگیری دستت و روی جدول راه بری و لیس بزنی ....

گاهی وقتا دلت میخواد بری تو طاقچه بشینی و اب نبات لیس بزنی ....

گاهی وقتی دلت میخواد توی بارون اینقدر بری بری بری بری ...که همه ...همه ترانه های سیاوش رو گوش بدی .......

گاهی وقتا دلت میخواد وسط ترافیک تو خیابون اصلی شهر بری وسط خیابون ودراز بکشی .......

گاهی وقتا دلت میخواد موهات رو خرگوشی ببافی تیشرت میکی موس بپوشی و با جوراب ساق کوتاه  .......

گاهی وقتا دلت میخواد بشینی  تخمه بشکنی و اوشین نگاه کنی ......

گاهی وقتا دلت میخواد بپری تو هوا ...واز روی همه ماشین ها پرواز کنی .......

گاهی وقتا......گاهی وقتا .......گاهی وقتا ..........نمیشه حتی به یه نخ سیگار که بتونی حلقه حلقه دودش کنی فکر کنی .......

شما گاهی وقتا چی ؟..........

نوشته شده توسط دریـــــا در شنبه هجدهم شهریور 1391 |
۳تا کتاب گرفتم ......سمفونی مردگان معروفی......سهم من پری نوش صنیعی ....سلطانه .. کالین فالکنر...... فکر کنم اسم نویسنده هاشون رو درست نوشتم ..نمیدونم کتابها اون ورن ..من اینور........

سمفونی رو بچه بودم خوندم چیز زیادی ازش توذهنم نبود برا همین دوباره خوندم نداشتمش هم بلاخره گرفتم وخوندم وعجب چسبید خوندنش ....در عرض یک روز تمومش کردم ......سورملینا...باهاش همذات پنداری میکنم .........

سهم من از دیروز شروع کردم ..صبحی با حال زار ونزار ادامه دادم تا بلاخره تمومش کردم کتاب پرقطری هست ولی چون نو یسنده اش اینقدر ساده و روون نوشته والبته معلومه تو چاپ هاش بشدت سانسور هست ارزش خوندن داره وخیلی ساده وروان هستش .....

البته اینی که من گرفتم چاپ ۲۰هست ماجراش درباره زنی هست که برخلاف میلش ازدواج میکنه و یه تنه بار زندگی رو بدوش میکشه وهردوبار بنا برخواسته دیگران از عشقش جدا میشه......البته این ماجرا شبیه زندگی اکثریت زنان ایرونی هستش ...ولی خب ماجراها و فراز فرودهای زندگیش که به سادگی نوشته شده به خوندن کتاب می ارزه .......

سلطانه رو هنوز شروع نکردم ... یخورده چشمام استراحت کنند بعدش شروع میکنم ....البته فکر میکنم کاش اونقدر پول داشتم که کتابهای بیشتری میخوندم اخه خیلی کتاب هست که من نخوندم و......

کتابهای سری قبلیم همچنان داره دست بدست میچرخه ..جالب اینجاست الان که داشتم پاراگراف بالا رو می نوشتم اس رسید دستم ..کتاب ..رو بدم به فلانی ........ حداقلش خوبی اینه که کتاب مفت باشه بقیه می خونند........

گپ دل رو اپ کردم ......با ادمهای بخشنده دزد ......واز همه دوستایی که دیشب تو کامنت دونی باز بودن ممنونم ..ببخشید که ناغافل رفتم ......رفتم که بیام ولی ..نشد .........

نوشته شده توسط دریـــــا در جمعه هفدهم شهریور 1391 |
همه ما ادمها دوس داریم که زیبا بنظر برسیم ..خیلی از ماها دوس داریم تو  نوع پوشش و شکلمون تنوع و تغییراتی بوجود بیاریم ...خیلی از ماها هم بنا بر مد روز و اونچه که هر فصل به اصطلاح مد میشه رو انتخاب می کنیم .....

خیلی از ماها هم تنوع هایی رو تو صورت وبدن خودمون بوجود میاریم ...مثلا ..ابرو تاتو می کنیم ...حلقه به دماغ یا انگشت پا می ندازیم .....گوش سوراخ می کنیم از انواع طلا و نقره جات استفاده می کنیم .... و موهامون رو به شکل های مختلف ارایش میدیم .......

شاید گپ و گفت امشب کمی متفاوت و عجیب و البته ساده باشه ولی امشب تو کامنت دونی باز می خوایم از موی سر و کچلی صحبت کنیم .....

1- داشتن موی سر ، براتون مهمه ؟........

2- تاحالا تصور کردین بدون مو چه شکلی میشن ؟ 

3- موهای سرتون رو از ته زدین ؟ کچل کردین ؟ 

4- یه ادم کچل خصوصا خانوم ببینید چه تصوری براتون بوجود میاد؟ 

5- اگه یه خانوم کچل رو ببینید چی بهش میگید ؟ 

سئوالها و بحث امشب شاید ساده بنظر بیاد ولی راستش رو بخواید برای من مهمه ....دوست دارم مثل همیشه صادقانه دراین مورد گپ بزنیم ........

نوشته شده توسط دریـــــا در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 |
این ماجراهای این هفته با اینکه در طول این هفته دو روز دفتر نرفتم همچنان ادامه داره ... بگم خدمتتون امروز رفتم بانک صادرات ...تو یه ظرف شکلات ریخته بودن ملت دوست داشتن میرفتن برمیداشتن ..ازاین تافی کاکاوئی های خوشمزه .......گفتم چه خبره ؟ گفتن : امروز ۶۰سالگرد تاسیس بانک صادراته ...

بخورده شوخی کردم .بعدش همکار اراذل تر از خودم رو فرستادم بانک .....اینم میره داخل بانک ....(البته کارکنای بانک اشنان ..محیط کوچیکه دیگه ) همکارم میره اونجا می بینه بشقاب شکلات خالیه ..اول تقاضای شکلات میکنه ...وقتی شکلات درست حسابی برا خودش گرفت ..اومدو نقشه ی خبیثانه ای ریخت اونم اینکه تو بانک ..دست زدیم وخوندیم ......تولد ..تولد ..تولدت مبارک ......(فرض کنید ریس بانک فامیلش احمدیه ) ....احمدی جون بیا شمعا رو  فوت کن تولدت مبارکه مبارک ...کیک ببر یالا ....

تصور کنید از دست ما چی میکشن این کارمندای بانک اخرش یکی از کارمندا گفت : بابا تولد نداریم برین بابا ضایعمون کردین ........

حالا خان داداش بنده که پدر شده ...امروز رسیده یه جبعه شیرینی گرفته اول اومده دفتر من ...بلطبع به همه  کسایی که تو دفتر بودن شیرینی تعارف کرد وجعبه شیرینی که نصف شده بود گذاشت تو دفتر... ازاون طرف یکی از دوستان زنگ زد گفت رفتم بانک کشاورزی عابربانک جدیدکشاورزیت رو صادر کردن ..زنگ زدم بانک گفتم بدن دست همین دوستم تا برام بیاره ...به دوستم هم گفتم عابر بانک رو میاری نوشیدنی هم بگیر ..شیرینیش باما .......

اون بنده خدا عابر بانک رو اورده ..نوشیدنی شانی گرفته اومده ...تازه کلی ازما تشکرات داره که شیرینی گرفتیم اونم تو این گرونی ......وقتی رفت بهش گفتیم ...شیرینی هم مفت بود مثل نوشیدنی .....اصولا من وهمکارم اعتقاد داریم ...مفت باشه ..کوفت باشه .......

اون مجسمه کذایی بود گفتم دارمش ...امروز یه خانمه گفت : خبیث ها ادم رو منحرف میکنید با این دستمال تن مجسمه کردن ..ادم شک میافته شاید چیزی داشته باشه ....دستمال ها رو از روش برداشت ........

به مشتری میگم : تبریک میگم  تولد بچه تون رو ..حالا شبیه کیه ؟ شما یا باباش ؟ میگه : چشم ابروش شبیه منه ..دماغش  گشنیزه !!!...... ۳ تیکه ای ........گشتیز تو پاسور .......

پسره فوق دیپلم اموزش ابتدایی هستش ..واسه کارشناسی امتحان داده مهندسی عمران قبول شده ..والان مهندسی عمرانه ...بهش میگم : تو واقعا چیکاره ای ؟ میگه : میپرم تو گل ..هم گل لگد میکنم هم میخونم .....ان مرد در باران امد ........من سیب ندارم و............

==============

کامنت دونی باز رو عصری باز میکنم یعنی عصر پنج شنبه .......و اما دارم رو یه تحقیق کار میکنم درباره امامزاده ها ..پیدایش اونا ..تعدادشون ...نوع پراکندگیشون ..اعتقادات مردم بهشون .......ممنون میشم هرکسی که می دونه برام لینک بذاره یا به ایمیلم که تو پروفایل گپ دل هست مطلب ارسال کنه ....

نوشته شده توسط دریـــــا در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 |
این روزها میخوام سعی کنم که بی خیال خیلی از مسائل بشم وبقولی بزنم به طبل بی خیالی ..بی عاری نه هااااااااا..بی خیال بشم وسعی کنم از لحظه لحظه  زندگیم لذت ببریم .....میخوام چندتا از ماجراهای این هفته رو براتون تعریف کنم .......

معمولا وقتی افراد عقب مونده وتقریبا کم سن وسال رو می بینم سعی میکنم با زبون بچگانه و ساده باهاشون حرف بزنم .....رفته بودم خونه زنی که بچه اخرش یه دختر بود که عقب مونده ذهنی بود سنش میخورد به ۱۵-۱۶سال ولی در حد بچه های ۸-۷ساله بود.....

طبق معمول سربسرشون گذاشتم وحرف زدم ...یهو دختره معلول گفت : تو چقدردیوونه ای ... 

حالا  دور بعدش دوستم رو که میبینه  ازش میپرسه : اون دختره دیوونه کجاست ؟...

چند روز پیش دوستم اومده بود پیشم ...پوست صورتش خیلی خوب شده بود بهش گفتم : کرم چی میزنی پوستت خوب شده ؟!.......داشت توضیح میداد که پیرزنی که تو دفتر بود گفت : چین چروک های منم کم میکنه ؟.....با وجود اینکه ما زدیم زیر خنده ...تا اسم کرم رو دوستم رو کاغذی ننوشت وبهش نداد نرفت ........

تو دفتر من بودم همکارم بود با پسری از اشنایان ...پیرزن گدایی اومد من گفتم پول خرد ندارم واقعا هم نداشتم ...پسره دست کرد تو جیبش هرچی پول خرد داشت حدود ۷۰۰-۸۰۰تومن بهش داد شروع کرد به دعا کردن پسر .... پسره رو صندلی نشسته بود رفت جلو دست کشید رو سر پسره ودعا کرد زن خوبی گیرش بیاد ......همکارم هم بهش پول داد گفت منو هم دعا کن زن بگیرم وسرش رو خم کرد که رو سرش دست بکشه منم پریدم وسط و گفتم این زن داره ....دیگه میخواد زن بگیره

پیرزن گفت : خجالت نمیکشی میخوای زن دوم بگیری اولی رو سیر کن نمی خواد دومی بگیری همکارم گفت : پیامبر گفته اگه میتونید خرج دو تا زن رو بدین زن بگیرید منم میخوام حرف پیامبر رو گوش کنم تازه دل دختری هم شاد میکنم شوهر گیرش میاد هرچی پیرزن میگفت ..همکارم چیزی جوابش میداد حالا ماهم فقط می خندیدم تا اینکه پیرزنه عصبانی شد و بهش گفت : اخه احمق  همشون یه طعم دارن ..مرض داری دوتا میگیری مارو تصور کنید ولو بودیم از خنده ..

نوشته شده توسط دریـــــا در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 |
چند روزه که حرف از علاقه مندی ها برام پیش میاد ..دیروز که با یکی از دوستان حرف از علاقه مندی به هنر شد ..دوستم گفت : کاش تو ایران هم رقص یه نوع هنر بود ..گفتم هست ولی .......

راستش رو بخواید خیلی چیزها هستند که یک هنر بحساب میان ولی ماها خیلی هاشون رو جدی نمیگیریم ....مثلا خط خوب خودش یه هنره .....ولی خیلی کم پیش میاد که کسی به خط  ونوع نوشتنش توجه کنه مگر اینکه بقول معروف استعدادش رو داشته باشه یا مشوق ها و کلاس های اموزشی بره ......

دقت کردین نسبت بدخط ها تو جامعه مون نسبت به خوش خط ها چقدر کمه !!!... به کارهای زیادی میشه عنوان هنر رو لقب داد و البته خودمون خیلی از هنر ها رو دوس داریم اما کمی که بزرگ تر میشم اگه غرق در جامعه شهری یا روزمرگی های زندگی نشیم بعضی هامون به دنبال هنرهای مورد علاقه مون میریم و بعضی های دیگه نه ......

خود من یکی از علایقم عکاسی بود ...عکاسی رو بعنوان ثبت لحظات زندگی دوس دارم و خیلی وقته ازش کناره گیره کردم ..دیروز بحث عکاسی پیش اومد ..امروز تو کامنت دونی وبلاگ احمد عزیز  باز حرف از عکاسی شد ......

عکس زیاد گرفتم ...تصمیم گرفتم ۳تا عکس از نمونه های نه چندان خوب عکاسیم با موضوع فقر و نگاه رو بذارم .....یه لینک هم هست براتون میذارم وقت کردین نگاه کنید نقاشی های جالبی هست مطمئنم لذت می برید .......

http://marykhosh.persianblog.ir/post/854/


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دریـــــا در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 |
نوشتن برای لحظه هایی که میگذرونیم و روزگار سپری شده مون ، بظاهر شاید ساده باشه ولی در حقیقت میشه گفت سخته .....اینکه بنویسی از لحظه هایی که گذروندی ولی وقتی که داری درباره شون حرف میزنی یه لحظه تو ذهنت میاد که ایا من از لحظه هام بخوبی استفاده کردم یا نه ؟ 

عمری ادمی ساده تر از اونچه که فکرش رو می کنیم میاد ومیره ...ما ایرونی ها هم خیلی هامون عادت داریم که روزهامون رو می سپاریم به اینده ....غافل ازاینکه اینده همین زمان حاله که داریم ازش ساده میگذریم ...نقشه ها وارزوهامون رو بهشون دست نمی زنیم که وقت مناسبش بیاد و غافل ازاینکه وقت مناسب رو باید از حال شروع کرد ......

یه روزایی از عمرمون هست که چنان غرق در زندگی میشیم که انگاری اصلا زندگیمون تمومی نداره ..انگار همه عمرمون تو همین سن سال باقی می مونیم وهمین طراوت و جوونی رو داریم ..غافل ازاینکه روزگار اروم اروم هرسال چینی رو رو تنمون به یادگار میگذره ......

یه وقتی بخودمون میایم که می بینیم زندگیمون رو گذاشتیم دنبال خونه بهتر ..ماشین مدل بالاتر..وسایل لوکس تر ...خودمون رو خفه کردیم تو تجملات .....عمرمون رو تواین مادیات گم کردیم ...دلمون رو خوش کردیم به سفرهای انچنانی یا لباس های مارک دار........

غافل از اینکه وقتی می فهمیم لذت های زندگی چیه که دیر شده  خیلی دیر ......چندوقت پیش یه عقب مونده  که همیشه تو خیابون ها میچرخه که بهش گفتم  میدونی زندگی چیه ؟ نگام کرد وگفت زندگی یعنی بهت  ساندویج با نوشابه بدن ...نگن دیوونه دیوونه ........

شاید از نظر خیلی ها این یه جواب ساده باشه ....ولی زندگی همینه ...واین یعنی خوشبختی ...وقتی دور هم هستیم ..وقتی داریم لذت میبریم از باهم بودنمون ..از غذا خوردنمون ..از خنده وشادی هامون ..اینا همش میشه زندگی و خوشبختی .........

وقتی سعی کنیم بخندیم ..و ببخشیم ... میتونیم زندگی کنیم ...می تونیم بی خیال از همه مشکلات زندگی کنیم ....اونقدر شاد زندگی کنیم که لذت زندگی رو حس کرده باشیم .......واین میسر نمیش جز با اینکه از تک تک ثانیه هامون لذت ببریم ....

از لحظه های حال و فعلی که درونش هستیم لذت ببریم ...ارزوهامون رو ...رویاهامون رو ..به امید فردا ها نشینیم ...همین حالایی که تصمیم میگیرم شاد باشیم ....بی خیال غم غصه باشیم رو غنیمت بدونیم ....بخودمون قول بدیم که زندگی رو با همه لحظاتش به اغوش بکشیم ...

از وزش باد تو صورتمون .....از خش خش برگها زیر پامون ....حتی از عرق کردن تو گرماش..یا از لرزیدن سرما هم حس خوبی داشته باشیم وقتی این حس تو  وجودمون جاری باشه یعنی زندگی تو وجودمون جریان داره ..لحظه هامون رو دریابیم واز لحظه لحظه زندگیمون لذت ببریم ...........

نوشته شده توسط دریـــــا در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 |
همه ماها گاهی در اوج ناامیدی ..خستگی ..بی حوصلگی ..سردرگمی ..خشم  ..و......بودیم و تو این لحظات معمولا هرکسی به نوعی خودش رو اروم میکنه ولی یه چیز بین همه اینها مشترکه اونم اینه که حرفی یا صحبتی باشه که بتونه جدا از امید بخش بودنش تاثیر گذار باشه و نکته ای رو به ما یاد بده ...

معمولا داستان ها و جملات روانشناسی و حرفهایی از جنس امید و نگاهی تازه به اینده به فرد میتونه تو این زمینه کمک کنه ....این پیش زمینه روگفتم که براتون داستانی بیارم از شمس ومولانا که دوست خوبم حسین عزیز بعد از پست دیشبی برام فرستاد وحس میکنم که تاثیر خوبی روم داشت .....

این حکایت جالب وخوندنی رو براتون میذارم مطمئنم هم به خوندنش می ارزه و هم تاثیر گذار هست وقبل از اون از یلدای خوبم ممنونم ...که تو لحظه های سختی که داشتم قوت قلبم بود ممنونم یلدایی..

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.


مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد. مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.


هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:"ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."

 آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:"این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!" سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.

در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:"ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول می کند."
رقیب مولوی فریاد زد:"این سرکه نیست بلکه شراب است."
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.


رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟


شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن می نازی جز یک سراب نیست، تو فکر می کردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

(کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری) با اندکی دخل و تصرف

نوشته شده توسط دریـــــا در شنبه یازدهم شهریور 1391 |
همه ما ادما که تواین کره خاکی هستیم  بنوعی شیطانی درون خودمون داریم یه شیطان که گاهی خیلی پلیده وگاهی هم فقط اندازه خرده شیشه .....ولی بعضی از ادمها هستند که خود شیطانن پلید پلید .........

بعضی از ادمها هستند که ذاتشون بد هستش ...ذاتا ادمهای پلیدی هستند و برخی از ادمها شاید رفتارهای ناهنجاری داشته باشن ولی ذاتشون  خوبه ......تو جامعه ما برخی از ادمها هستند که خوب بلدن نقش بازی کنن وخودشون رو خوب نشون بدن ولی ذاتا ادمهای کثیفی هستند .....

خیلی از ماها باید گذر زمان بگذره تا بتونیم تشخیص بدیم که یک فرد چطور شخصیتی داره  ذات پاکی داره یا نه ....امشب به عینه پی بردم یک نفر چقدر می تونه پست فطرت باشه چقدر میتونه حقیر باشه که با نقش دوست بازی کردن برای دیگران از اسرار همه مطلع بشه ...

امشب متوجه پلیدی فردی شدم که قبلا به لجن بودنش پی برده بودم ولی امشب با دروغهاش پی بردم که این شخصیت ذاتش نادرسته ..اصولا چیزی بعنوان صداقت و پاکی تو وجودش نیست ازهمه بعنوان یک ابزار استفاده میکنه تا به نیات شوم خودش برسه .....

وخیلی از ماها اینقدر ساده و اینقدر بخشنده هستیم که نمی تونیم تشخیص بدیم زبون بازی اون رو با صداقت ......دروغ ها و چرب زبونی های اون رو بعنوان صداقت وخوب بودنش می بینیم ولی عملا چیزی نیست جز یه یک ذات پلید ....

 کاش می تونستیم بفهمیم که تو این جامعه نیاز نیست ذات شیطانیمون رو پرورش بدیم اونم فقط برای خوب نشون دادن خودمون .....کاش میدونستیم که ادمیت یه چیز دیگه است ......

اینم بگم من جایی کامنت نمیذارم ....هرجا که بذارم با مشخصه خاصی می نویسم ......

امشب ۷-۶ بار این پست رو  نوشتم وپاک کردم....بازم برام دعا کنید این ماه روبتونم ازش گذر کنم ....  

نوشته شده توسط دریـــــا در جمعه دهم شهریور 1391 |
بعضی از ادمها برای خوندن داستان های دنباله دار یا دیدن سریال ها اروم اروم عمل می کنند ولی یکی مثل من سریع می خواد بره به اخر داسنان ... البته شاید منتظر بودن هم دلنشین باشه ولی من معمولا نمی تونم تو این جور موقع ها مگر اینکه مجبور باشم  صبر کنم .......

گفته بودم که دنباله دو تا سریال رو گرفتم بتی زشته که باز شرکت ارسال کننده فصل تکراریش رو برام فرستاد یعنی اونچه که گفتم نبود یه کلاه برداری کاملا روشن ......ولی سریال زنان خانه دار دو فصل اخرش رو فرستاد ......

گفته بودم که چه سریال ساده وزیبایی هست بعدمدتها من با دیدن یک سریال اشکم جاری شد یعنی اینقدر ساده ورون بود داستان واینقدر بازی بازیگرها راحت وطبیعی که همذات پنداری کردم با یکی از شخصیت های سریال که شوهرش مرد .......وقتی مایک کشته شد صحنه های خاطرات ...مایک که نمایش داده شد و چهره سوزان همسرش همه وهمه دست به دست هم دادن که اشک من هم جاری بشه .....یادم نمیاد برای سریال های ایرانی این اتفاق افتاده باشه ......

وجالبترازهمه تا کل سریال رو نگاه نکردم ول نکردم یعنی از دیشب که هم تو کامنت دونی بودم هم فیلم تا صبحی ساعت ۸تموم شد .......و من الان غصه دارم که چرا تموم شد .......درطول این هفته بالای ۳۰تا دی وی دی نگاه کردم ...من الانم چی ام ...خودم هم نمیدونم.....

کاش ما ایرونیها هم می تونستیم  مثل غربی ها با پدیده مرگ کنار بیایم...البته این رو بعدا بیشتر توضیح خواهم داد.....

از دوستاهایی که دیشب تو کامنت دونی باز اومدن ممنونم ........البته جای بقیه دوستان خالی خصوصا صادق خوبم ..فانوسی نازنینم ..شاهزاده گلم ..رودخانه جان ..الی نازنینم ....رضا و حمید خوب...و...

گپ دل رو به روز کردم با فرشته هایی که فا.حشه شدن .......

نوشته شده توسط دریـــــا در جمعه دهم شهریور 1391 |
همه ماها تو زندگیمون خواه وناخواه با صحنه هایی مواجه شدیم که برای لحظاتی خنده رو مهمون لبانمون کردن ...حالا این رفتارها یا درحقیقت بگم سوتی های مختلف که در لحظه ها ی متفاوتی توسط خودمون یا دیگرون صورت گرفته هروقت که یادشون می افتیم خنده به لبامون میاد ........

سوتی دادن یا غیر عمد رفتاری و کاری رو انجام دادن معمولا بصورت غیر منتظره انجام میپذیره وخود ادمی رو نباید مقصر بدونیم ..گاهی اوقات این سوتی دادن ها حالا تو زمینه های مختلف یا باعث خنده میشه ویا باعث میشه که حالمون گرفته بشه ..........

درنظر بگیرید مغازه داری که بجای 2500تومن پول دادن به مشتریش یه دوهزاری و یه 5000هزاری میده ...حالا برخی از مشتری ها برمیگردونن و با شوخی وخنده تموم میشه برخی دیگه هم عین خیالشون نیست و خودشون رو به اون راه می زنند .........

با این پیش زمینه حرف زدن میخواستم بگم که کامنت دونی باز امشب درباره سوتی دادن هستش .....

1- سوتی زیاد میدین ؟

2- بدترین  سوتی که دادین ؟

3- خنده دارترین سوتی شما چی بوده ؟

4- سوتی که هنوز وقتی بیادش میارید خنده تون میگیره چی بوده ؟ 

5- سوتی که خودتون هروقت بهش فکر میکنید تعجب میکنید که چطور اون کار رو انجام دادین چی بوده ؟

امیدوارم امشب بچه ها بیان و گپ وگفت خوبی داشته باشیم ..........


نوشته شده توسط دریـــــا در پنجشنبه نهم شهریور 1391 |
نمیدونم چند درصد از شماهایی که این متن رو می خونید تلویزیون وسریال های ایرانی رو نگاه میکنید ؟ من بچه و درحقیقت تا نوجون بودم بیشتر وقتم پای تلویزیون میگذشت تقریبا اکثر برنامه ها رو می دیدم ولی تو وقت دبیرستان حالا جدا از سنگینی درسها خود تلویزیون اهمیت خودش رو برام از دست داد بلطبع کتاب تونست جای اون  رو بگیره و بعد از مدرسه هم  دریک فاصله زمانی تقریبا ۵-۶ساله تلویزیون کلا از برنامه هام حذف شد ......

البته الانم تقریبا همینطوره ..نه اینکه اصلا واصلا نگاه نکنم خیلی کم مگر اینکه برنامه ای باشه که کارگردان ویا نویسنده اش برام مهم باشه ..تواین دو سال هم که تب سریال های خونوادگی تو فیلم های خانگی راه افتاده و بنظرم خود قهوه تلخ از دو سریال دیگه قلب یخی یا ساخت ایران موفق تر عمل کرده ..

این پیش زمینه رو گفتم تا درباره سریال های خارجی که چند سالیه تو کشور خودمون جا افتادن حرف بزنم  از لاست ..فرار از زندان ..الیاس ...۲۴...دوستان ..لاس وگاس ....و..وووو...... چند روزه که دارم فصل ۷و۸سریال زنان خانه دار یا سرسخت رو نگاه میکنم درباره ۴زن با خصوصیات مختلف و رفتارهای متفاوت .....

چیزی که تو سریال های خارجی متمایز میکنه اونا رو با فیلم های خودمون جدا از بازی روون ..و زیبایی فیلم نامه ...و کلا کارهای هنری اون ....صداقت ونوع نگاه واقعیت گیرانه ای هست که نویسندگانش در نظر دارند ....گفتن از ضعف هاشون ..چیزی که ماها تو فیلم هامون یا نیست یا ادم بده وقت مردن و شکست پشیمون میشه وتوبه میکنه و یا بخشش ادم خوبه ....درحالی که در واقعیت ما اینطور نیستیم

تو این سریال به زیبایی دروغ ..حس تنفر .. خودکم بینی ..غرور ..تهمت ...توهین ...وحتی خیلی از اداب اجتماعی به تصویر کشیده شده ....من وقتی دارم حالا نه این سریال بلکه خیلی از سریال های یقول معروف اون ور ابی رو نگاه میکنم بیشتر به تفاوت جامعه ما واونها پی میبرم ........

کوچکترین نکات اجتماعی  ..از نظر ما کم اهمیت ترین رفتارها ...تو جامعه اونها به خوبی پردازش و دیده میشن والبته تحلیل میشن ......نمیخوام بگم غرب مدینه فاضله است میخوام بگم اونها به اهمیت و درکی از شعور ادمی رسیدن که ما با همه سرصدا وهیاهو به سر خط شروعش هم نرسیدیم ...

==========

بچه ها من تا مدتی احتمالا تا اخر شهریور نمیتونم براتون کامنت بذارم نت اومدنم هم درحد همین تایید کامنت ها هست و پست گذاشتن ...البته وبلاگ ها رو سعی میکنم بخونم ........ فردا شب اگه تونستم با کامنت دونی باز میام .......یه مشکل پیدا کردم که سخت درگیرش هستم ازتون میخوام برام دعا کنید بتونم پشت سرش بذارم ...

نوشته شده توسط دریـــــا در پنجشنبه نهم شهریور 1391 |
این داستان تقدیم به یونس خوبــــــم ......

ازخواب میپرم صورتم خیس عرقه ..مثل همیشه کابوس دیدم .....خواب تورو دیدم که دورتر از من ایستاده بودی پشت سرم سگهایی با چشماهی خون گرفته می غریدن ..دویدم طرف تو ..دستات رو دراز کرده بودی به چند قدمی توکه رسیدم ...دندانهای تیز سگی در گردنم فرو رفت و من حس کردم سقوط کردم ...ازخواب پریدم .....

موبایل رو برداشتم نگاهی به ساعت انداختم از دو نیمه شب گذاشته بود صدای قطرات بارون همراه با باد و صدای شر شر ناودون ها به گوش می رسید ..بلند شدم لباسی پوشیدم وآرام وبیصدا  از خونه زدم بیرون ......

ساعت سه نصف شب توی پارکی نزدیک خونه زیر رگبار تند بارون نشستم ودارم با خودم مویه میکنم ..دارم درباره تو حرف میزنم از روزهایی که ندیدمت ...از دلتنگی هام برات ..از اشک هایی که بدون تو ریختم .......

از ارزوهام با تو میگم از نقشه هایی که برای با تو بودن کشیدم ...از اینده مون ..از بچه هامون ..اسم گذاری بچه هامون ........باهم بودنمون ..وارزوهایی که نیومده سوختن ...تمام تنم خیسه ..میلرزم وحرف میزنم با خودم ....

با گرمی دستی که به تنم میخوره از جام میپرم به عقب نگاه میکنم تورو میبینم که پالتوت رو میندازی رو دوشم و با چتری در دست کنارم می نشینی .......

با صدایی که گویی از ته چاه بیرون میاد میگم : کی اومدی ؟

با لبخند ونگاهی خیره تو چشمام میگی : از اسم گذاری بچه هامون ......!!!!!!!!!! 

نوشته شده توسط دریـــــا در سه شنبه هفتم شهریور 1391 |
میدونید تو زندگی همه ماها پراز حس های متفاوتی هست که جاهای مختلفی از زندگی باهاشون روبرو میشیم گاهی شاد گاهی غمگین ..افسرده .خواب الود ..کسل و........... ولی یه حسی هست که خیلی نابه یعنی یه حس خاصه ......اونم حس خوشبختی هست ......این حس خوشبختی برای خیلی از ماها کم بسراغمون میاد ...

ماها خودمون رو غرق در کار و زندگی ماشینی کردیم ..به روابط انسانی زیاد اهمیت نمی دیم ..سرمون تو نت و رسانه های سمعی وبصری هست ...کم به سراغ  دوستان یا ادمهای تازه میریم همیشه از گرفتاری هامون می نالیم ..از بی پولیمون ..از دردهای گاه بیگاه جسمیمون ...حسرت زندگی تو غرب رو می خوریم ..حسرت داشتن یه ماشین بهتر یا یه خونه بهتر یا یه زندگی مجلل تر ....

فقط گاهی وقتا که یادمون می افته که ما هم چیزهای کوچیکی ...شادی های کوچیکی داریم حس خوشبختی میکنیم و اونوقته که یادمون می افته که برتری هایی رو نسبت به خیلی های دیگه داریم خودمون رو مقایسه می کنیم با پایین تراز خودمون ...و حس رضایت و خوشبختی بهمون دست میده ......

من خودم یه عادت دارم شبا وقتی که از نت خارج میشم گاهی اوقات یعنی بیشتر اوقات میرم تو حیاط خونه مون رو بروی چندتا درختی که هست می نشینم معمولا با پارچ اب یا لیوانی چای بخودم فکر میکنم به اینکه با همه مشکلاتی که دارم حس میکنم خوشبختم ...

چون دارم لذت میبرم از زندگیم ....با همه تکرار شدن هایی که تو زندگیم هست  با همه بی عدالتی هایی که تو جامعه می بینم با همه اذیت وازارهایی که حتی تو این دنیای مجازی می بینم با وجود بودن ادمهایی حقیر و پست  در جامعه ای که هستم  با همه ناراحتی هایی که تو زندگی وجود داره بازم من حس رضایت دارم خوشبختم .......

وقتی جرعه جرعه نوشیدنیم رو میخورم در کمال ارامش ....وقتی روی موزاییک های گرم و لخت دراز میکشم وخیره به اسمون میشم با ماه و ستاره هاش حرف میزنم ........در سکوت و ارامش من خوشبختم ...وقتی می تونم راه برم ..حرف بزنم ...بخوابم ... از نوشیدن اب خنک لذت ببرم ... با دوستام گپ بزنم ...

لبخند رضایت تو صورت مادر و پدرم ببینم ...برای  ادمهایی که دور و برم هستن حرفهایی برای گفتن داشته باشم وقتی که به بهانه چند روز ندیدن یکی از اعضای خونواده بوسه بارونش میکنم ....وقتی که لبخند دوست داشتن  رو تو چهره  اعضای خونواده ام می بینم .......

وقتی که اسی رو میخونم که دوستی از راه دور فرستاده دلم تنگه برات ...وقتی که تو گرمای شدید خنکی باد سرد کولر رو حس میکنم ...وقتی که لبخند غریبه ها رو میبینم ...وقتی که برای دوستان میشم دوست خوب .... من خوشبختم ........

این حس رضایت داشتن ها  اگه بتونیم با خودمون کنار بیایم تو زندگیمون زیاده ...ولی ما ایرونی ها دچار یه حس زیاده خواهی هستیم برا همین این حس رضایت یا خوشبختی سریع از کنارش رد میشیم ....البته ادمهایی  هستند که این حس رو پذیرفته وباهاش همراهند کاش همه ماها بتونیم مثل این افراد باشیم و این حس رو همیشه تو وجود خودمون پرورش بدیم وبیشتر بیشترش کنیم .........

خوشبختی ماادمها شادی های کوچیکی هست ...و حس های ظریف و سریعی که از کنارمون میگذرند ...

نوشته شده توسط دریـــــا در دوشنبه ششم شهریور 1391 |
نمیدونم شماهم مثل من هستید یا نه ......من از نامه خوندن خوشم میاد هنوز که هنوزه با پیشرفت زمونه ولی بازم وقتی که نامه ای برام میرسه ذوق میکنم همیشه وقتی پستجی نامه یا بسته ای رو برام میاره برق خوشحالی تو چشام میدوه .....

یادمه بچه بودم یعنی از ابتدایی نامه نوشتن رو شروع کردم ..اوایل برا برنامه کودک نقاشی می فرستادم اخه اونموقع بود که نقاشی هامون رو تو تلویزیون نشون میدادن ...راهنمایی که بودم بازم مسابقات کیهان بچه ها بود و مسابقه یه برنامه که شبهای دوشنبه از تلویزیون پخش میشد یه بهشت تو اسمش بود دقیق یادم نیست گلی از بهشت ....باغ بهشت ...نمیدونم ولی یه بهشتی رو داشت .......

هرهفته اون مسابقه رو شرکت میکردم  تنها پست خونه منطقه مون هم اتفاقا نزدیکی های خونه مون بود همیشه تو مسیر مدرسه میرفتم پست خونه ...کلی تمبر میخریدم 1تومانی 2دومانی و....تازه رونامه هم کلی اطرافش رو با خط کشیده و مثلا پراز نقش نگار مینوشتم با تشکر از نامه رسان یا دست پستجی خوبمون درد نکنه .......

پستجی مهربون دوستت داریم ...نامه رسان سلامت باشی و........ حالا این پست چی ما هم یه اقای قد بلندی بود که بندرت می خندید البته الان که بازنشسته شده بیشتر میخنده و فکر میکنم مهربونترازقبل شده ...

تو دوران دبیرستان که دیگه خانه روزنامه نگاران جوان بود و حوزه هنری و هنرجوی مکاتبه ای قصه نویسی ...چقدر داستان و نامه بود که هرهفته ارسال میکردم وازاون طرف هم نامه داشتم مجلات خانه روزنامه نگاران جوان .......

بعد از چندسال دیگه ارتباطمون با خانه قطع شد یعنی فکر کنم منحلش کردن البته هنوز گوشه کیف یه کارت هست که عکس کوچیکی از دختری با چهره ای خیلی ساده و مظلوم خودنمایی میکنه واون کارت عضویت خانه هستش که هنوز دارمش ....گاهی که میخوام بیاد نوجونی هام بیفتم اون عکس رو نگاه میکنم ......

حالا با وجود اومدن تلفن همراه ...پیامک ...اینترنت ..وایمیل ..فکس و.....دیگه نامه نگاری خیلی کم شده ..گرجه خودم هروقت که بخوام برای دوستی وسیله ای ..چیزی پست کنم یه نامه هم می نویسم ...یادتون هست بالای خیلی از نامه مینوشتیم ...قلم دردست من رنگی ندارد ......دل من طاقت دوری ندارد ....

نامه ها با خوبی وچطوری ..ملالی نیست جز دوری شما ...ازراه دور می بسم روی ماهت را و.........یادش بخیر ...نامه نوشتن ونامه خوندن برای خودش عالمی داره ...این روزها نامه نوشتنمون پیشرفته شده با ایمیل و نت همراه شده ...جویای احوال شدن هم با پیامک شده ......

این چندوقته چند باری پستجی قدیمی رو دیدم پیر شده بود ردپای روزگار تو صورتش جا انداخته بود ..میدونید یهو دلم تنگ شد واسه همه اون روزها ..واسه روزهایی که ذوق نوشتن نامه داشتم ..واسه روزهایی که منتظر نامه بودم واسه نامه نگاری که با قرائتی ..نسرین ثامنی ...و...داشتم ...ای خدا....

حالا امروز روز با اینهمه پیشرفت و تکنولوژی مدرن ولی نه حس داریم ونه شوق...ایمیل هامون هم پرشده از موضوعات متفرقه ...بجز خودمون ...انگاری همه مون یادمون رفته از خودمون بنویسیم ...از اینکه چه لذتی داشت وقتی  اخر نامه می نوشتیم ..قربانت بروم .....می نوشتیم ای نامه که ازسوی من میروی پیشش ...از طرف من ببوس رویش .....

کاش همه ماها که خیلی وقته یادمون رفته نامه رسون ها رو .......هرزگاهی ازشون حالی واحوالی بگیریم ....

نوشته شده توسط دریـــــا در یکشنبه پنجم شهریور 1391 |
تندیس حافظ که جشن دنیای تصویر بود رو دیدم برنامه ای که به تعدادی از بهترین هنرمندان برای فیلم.سریال مستند وتئاتر هدیه دادن درحقیقت تندیسی دادن که نوشته بود حافظ.......

بلطبع تواین چشن تعداد زیادی از هنرمندان بودن اول فیلم با خوندن متنی توسط نیوشا ضیغمی شروع شد که متن خوب بود یه نوشته بودبا استفاده از اسم فیلم های ایرانی ولی چیزی که بود ضیغمی تپق داشت وجدا ازاون انگاری اصلا برای خوندنش تمرین نکرده بود وبنظرم انتخاب ضیغمی برای خوندن ابتدای برنامه اشتباه بود .........

انتخاب هنرمندا و فیلم ها تقریبا خوب بود ..فقط بهترین اهنگ بنظرم رضا یزدانی نباید بهش میدادن چند باری گرفته بود بسش بود ..توبازیگرهایی که اومدن رو صحنه ...رضارویگر کارش ونوع لباسش بنظرمن به سنش نمی خورد کمی باید سنگین رنگین تر رفتار میکرد بهرصورت سنی ازش گذشته .....

مهران مدیری همون منش اقایی ومتانت خودش روداشت وخیلی جالب گفت من ازاین تندیس زیاد گرفتم اون روتقدیم کرد به نویسندگان قهوه تلخ ..وجالبترازهمه از همه بازیگرای قهوه تلخ خواست بالا بیان ..یعنی گروهی بودن رو اینجا هم نشون داد.....

از کتایون ریاحی هم زیاد خوشم نیومد...وهمینجور ازفرزاد حسنی که هی چاپلوسی مهران مدیری رو میکرد ..اخه خیلی دوس داره مدیری اون رو ببره تو سریال هاش ...والبته مدیری چیزی که داره انتخاب های بسیار خوب هست برای بازیگر.......

اهان اصل کاری اینو میخواستم بگم خانم علی معلم  که اذر معماریان بود وتهیه کننده اون مراسم وقتی اومد توسن اینقدر تعریف شوهرش کرد که نگو .......مثلا گفت : خوشحالم که درخدمت سرورم استاد علی معلم هستم ...من افتخارمیکنم به اینکه ایشون سرومن هستند و.....بنظر من دیگه اینهمه تعریف اونم جایی که عموم مردم هستند چیزی شبیه همون پاچه خواری ایناست ........

یه حالت کوچک کردن خودش و بزرگ کردن شوهرش رو داشت انگاری که بگه من هیجی نیستم تو انسانی من اگه چیزی ..کسی شدم تو باعثش شدی ...موجودیت خودش رو نفی کرد توانایی خودش رو انگاری قبول نداشت .....بنظر من زن ..میتونه ازشوهر ..پدر..برادر ..خلاصه هرکسی که همراهش هست تقدیر کنه ولی نه تا این حد که خودش رو ندید بگیره ........

دیگه مورد خاصی توفیلم نبود فقط از نظر ما روستایی ها ..خانومهای هنرپیشه بی حجاب بودن ...زبونک اهان وقتی فکر کنم رضا یزدانی یا مدیری بود که رو صحنه حرف میزد یه لحظه دوربین بهاره رهنما رو نشون داد با مهنازافشار که جلو نشسته بودن ولی خودشون دوتایی روشونروکرده بودن طرف هم وگپ میزدن ...انگار نه انگار که اونبالا یکی داره حرف میزنه واسه این نشسته ها.........

ازاین که بگذریم عصری رفتم دفتر.....هی دفتر پروخالی میشد از دوستان ۳دفعه حرفمون با فانوسی جونم نیمه کاره موند .......اخرش هم اول داداش بعد تعدادی از بروبچ اومدن ودیگه نشد گپ بزنیم ...امروز خواب هم که پرید ..فردا باید حتما برم دفتر کارعقب مونده دارم و البته خیلی ها اظهار داشتن که بیا دلمون برات تنگ شده ..........ایکون خودشیفتگی ........

راستی من ظهر نتونستم دانلود کنم این مستندها رو هرکی چشش به لینک دانلودشون خورد بهم ادرس بدین....مستند مشترک مورد نظر وپرو ........  

اهان یه چیز بامزه بگم ..دوتا دختر مشتریم بودن مثلا های کلاس ...من تودفتر یه مجسمه دارم از ادم فضایی  که یه میکرفون دستشه ...این ادمک تمام تنش رو  رنگ نقره ای زدن همه تنش نقره ای هست و یه مجسمه یسر هست یعنی دست وپا داره ولی اندام بدنش مشخص نیست یه ادمک ..خدا کنه بتونید تصور کنید ......

حالا همکارم میگه زشته این مجسمه لخت باشه ..گرفته با دستمال کاغذی دور بدن این از کمر به پایین چسب زده ..حالا امروز این دخترها مجسمه رو برداشتن ونگاه کردن ...بعدش گفتن میشه دستمال رو برداریم ببینیم زیر چی داره ؟........حالا نگوخنده همکارم بگو خنده خودم .......البته دستمال خودش منحرف میکنه دهن رو ......... 

نوشته شده توسط دریـــــا در یکشنبه پنجم شهریور 1391 |
طبق معمول چند وقت امروز صبح اول شنبه دفتر نرفتم .....یعنی دیشب طرفای ۵/۲بود اودم خوابیدم تا ۵/۴که مجبور بیدار شدم وهنوز نخوابیدم ولی هرکاری کردم حس دفتر نداشتم ...نشستم به دیدن فیلم ..گپ زدن با مادر ...امپول زدن و..خوندن ........

دیشب با همه سرخوشی که پیدا کردم دم صبح نیم ساعت مونده به اذان صبح ازتو دماغم دراومد ...چقدر بده وقتی که خوابی اونم تویه خواب اروم ولذت بخش ..یهو حس کنی نفست بالا نمیاد سرفه کنی و سرفه کنی سرفه کنی ....تا ازخوب بیداربشی اب معده ات با خون دماغت بیاد تودهنت ونتونی نفس بکشی تو عالم خوابی مجبوری قورتشون بدی تا بتونی نفس بکشی ووقتی هم که بیدارمیشی اینقدر سرفه کنی که گلوت اتیش بگیره ..سینه ات سوزش پیدا کنه و از حفرهای بینی ات تا پیشونیت بسوزه .......

چقدر بدم میاد ازاین خوابها که هر لحظه میترسی تو یکی ازاین خوابها ابدی بشی و خاطره ...چقدر بده با این حس تلخ بیدار بشی وبشینی گریه  کنی بحال خودت ...برای ترسیدن از لحظه هایی که همش برات اضطراب دارن ..چقد سخته نتونی حتی گله ای کنی ومجبوری بپذیری چیزی که خدا برات رقم زده..

الان داشتم چشن تندیس حافظ رو نگاه میکردم ..علی معلم رو دوس دارم ..تواین چند به چندتا مستند جایزه دادن یکی از مستند ها رو به اسم مشترک مورد نظر تو نت پیدا کردم حالا گذاشتم دانلود ولی دوست دارم یه مستند دیگه که اسمش پرو بود رو پیدا کنم درمورد پیرمردی هست که عبا وقبای اخ وندها رو می دوزه .....

این جور ادمها چون برخوردشون با این قشر هستش معمولا حرفهای شنیدنی دارن ...اگه کسی ادرس لینک دانلودش رو داره برام بذاره فکر کنم به دیدنش به ارزه........

چند وقتیه هروقت امپول دارم میدم به  زن داداشم تزریق میکنه حالا همکارم  زنگ زده ومیگه : خسیس مردم رو ازنون خوردن ننداز ...برو اورژانس امپولت رو بزن .....گرونی رو دستمزد امپول زن های اورژانس هم تاثیر گذاشته ..........

نوشته شده توسط دریـــــا در شنبه چهارم شهریور 1391 |
خب عصری اومدم دفتر و تا الان نشستم عین یه بچه خوب کار کردم البته لابلای کارها هم سری به کامنت دونی ها میزدم و با توجه به بی خوابی های دیشب و امروز صبح ..ظهر هم بعدازتایید کامنت ها بجای خوابیدن نشستم مجلات مورد علاقه ام رو خوندم وشد طرفای 4اونموقه دیگه چشا خودشون رفت روهم وتا بیدارشدم 6/15بود که تند تند اماده شدم واومدم ودفتر تا الان........نصف کارها رو انجام دادم باقیمونده چون پرونده ها ناقص بود موند واسه فردا ........دارم پرونده های اصناف و اتحادیه رو ثبت میکنم ........

بعضی از روزها هست که دوست داری با یکی گپ بزنی مثل امروز عصر من ولی کسی نبود به چندتا از بچه ها زنگ زدم کسی ور نداشت یا در دسترس نبودن وشاید هم بخاطر بازی همه گوشی ها امروز بیصدا بودن ...کلا عصری دلم میخواست با یکی گپ بزنم ولی کسی نبود ......یدفعه یاد یه دوست خوبم افتادم دوست بهتریم پس  زنگ زدم خونه مون ....با مامان گپ زدم... 

من یه برادرزاده دارم 3سالشه هنوز درست حرف نمیزنه دیشب که میخواستیم بیایم خونه مون ..این گفت تو نیا ..کلا وقتی میخواد سوار ماشین بشه دوس نداره کسی غیر از مادر وپدرش باهاش باشن حتی گاهی مادرش رو نمیذاره سوار ماشین بشه البته عاشق ماشین وماشین سواریه ..البته دیشب مسیر کوتاه بود تا خونه مون چند دقیقه بیشتر راه نبود یه 5-6دقیقه مسیر بود ..

حالا این به من گفت تو نیا ...منم گفتم باشه عمه رو نمیبری خودم میرم ..اونا هنوز بودن که من راه افتادم نزدیک درخونه مون بودم که اونا باماشین به ارامی اومدن ..حالا این قسمت مسافر جلو ماشین نشسته به با خنده خبیث مانندی به من میگه : عمـــــــــــــــــــــه بای بای .....ودستش رو تکون میده ...حالا ساعت یک نصف شب مرده بودم از خنده ......امروز به مادر میگم عجب نوه خبیثی داری هااااااااا.....


عصری که داشتم ثبت میکردم نیاز به شماره یکی از .......پیدا کردم به همکارم زنگ زدم گفتم تلفن فلانی داری گفت اره گفتم برام بفرست حالا اونم برام با کارت ویزیت ارسال کرده بازش میکنم می بینم نوشته : پنج شنبه دوشنبه ........... اسم خود طرف واسم باباش ......

بچه ها این تصویر وبلاگ عکس ثابت وبلاگ (هدرپیکچرکه خود حمیدجان هم توکامنت ها نوشتن )  حمیدخوبمون رو نگاه کنید هرکی دوست داشت بگه چه حسی پیدا میکنه ازاین تصویر.....

نوشته شده توسط دریـــــا در جمعه سوم شهریور 1391 |
دیشب رفتم تولدی که کیک تولد نداشت ...یعنی  خیلی از تولدهایی که میگیریم با بچه ها؛ خود تولد بهونه است سعی میکنیم با حداقل ها یه بهونه درست کنیم ودور هم باشیم ....دیشب هم همینطور شد .....تا طرفای ۱اونجا بودم اومدم خونه مادر اینها خواب بودن ومن اومدم تونت .......

ولی دیشب تو کامنت دونی باز بچه ها همراهی نکردن ..نمیدونم بخاطر فوتبال بود یا از بحث خوششون نیومد بهرحال هرچی که بود دیشب دوستان تو بحث حضور نداشتن .......

هفته دولت شروع شده واین هفته میخوام با همکارم سربسر یه چندتا از کارمندای ادارات بذاریم به مناسبت هفته دولت و البته روز کارمند ........ایکون خبیثی......

با اینکه از امین حیایی خوشم نمیاد ولی از بس چندنفری تعریف سریال ساخت ایران رو کردن رفتم گرفتمش تا الان که دی ودی ۵اون رو از دیشب تا الان نگاه میکنم فقط میخوام تموم بشه خود فیلم بنظرم نه جذابی خاصی داره نه داستان جدیدی .....موضوع داستانش تکراریه ..بازی داش لاتی امین حیایی که دیگه بدتر تکراریه .وگلزار هم مثل همیشه اینجا پول قیافه اش رو میگیره واسمش.......

من نقاد سینما نیستم اونچه که حس میکنم درباره فیلم ها بیان میکنم ...میخوام این زودتر تموم بشه برم همون خون اشام های خارجکی رو نگاه کنم که ادم رو جذب خودش میکنه .......

عصری باید برم دفتر ...دیشب کارهای اصناف رو اماده کردم امروز برم ثبتشون کنم کارهای اینترنتیشون رو انجام  بدم ...با وجود بی خوابی دیشب هنوز نخوابیدم ..........

از خرید اینترنتی ام ناراضی ام ..اینهمه تبلیغ واسه شاندرمن اینایی که من گرفتم چنگی به دل نمیزد ..متاسفانه بسته بندیشون خیلی افتضاح بود همه دستگاه رو چپونده بودن تو یه نایلون سرش رو منگنه زده بودن ..گذاشته بودن تو کارتونی که روش پراز تبلیغ بود .......دیشب یه خورده حرص خوردم چرا خرید کردم ..ای دیگه تا من باشم خرید اینترنتی نکنم ......کی میشه تو کشور ما یاد بگیرن خرید اینترنتی هم میشه بهترین جنس رو ارائه کرد ...نه اینکه کلاه سر مردم گذاشت .....تاسف اوره ...

راستی گپ دل اپه با نگاه های متفاوت .....خوندین اونچه که برداشت کردین از موضوع برام بنویسد ..

نوشته شده توسط دریـــــا در جمعه سوم شهریور 1391 |
عصری تو دفتر سرم تقریبا شلوغ بود یه سری کار باید برای اصناف انجام بدم واسه همین سرگرم پرونده سازی اونا بودم تا الان .........

امشب باید برم تولد ....راستی اون خرید اینترنتی هم رسید ظاهرش هم بلد نیست خدا کنه کارایش خوب باشه ..تولد رو برم البته قبلش میخوام برم وفیلم ساخت ایران .رو بگیرم ..فیلمهای دیگه ام نیومدن حالا تبلیغ این سریال رو کردن میخوام برم بگیرم وببینم .......

وای ......نزدیک 1ساعته که صفحه جلوم بازه ..مگه این اقاهه میرفت ..هی من میخوام حرف سی یا30نزنم این داره بحث میکنه ..خودم هم یادم رفت چی میخواستم بگم .......نمیونم والا .....

من که تولدم شب یخورده دیر میام..ولی میام وتا صبح هستم خدمتتون ..........کامنت دونی امشب باز هست امیدوارم بچه ها و دوستانی که میان مثل همیشه درکمال دوستی و مهربانانه جواب بدن ......

واما بحث امشب درباره دروغــــــه ......

1- راست وحسینی بگین دروغ میگید ؟ 

2- دروغی گفتین که خیلی براتون برد یا سود داشته باشه حالا از هر نظر ......

3- دروغی  گفتین که وقتی که برملا شد، کنف شدین ؟ 

4- بدترین دروغ عمرتون چی بوده که گفتین ؟

5- بدترین دروغی که شنیدن درباره خوتون چی بوده ؟ 

نوشته شده توسط دریـــــا در پنجشنبه دوم شهریور 1391 |
 
مطالب قدیمی‌تر